دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست ، با سر انگشتانت می جنگد دوستی مسخره است و تو ای دوست ترین در نهانخانه جیبت بگذار ، دست سوزنده مشتاقت را من و تو باید از سلسلهء بایدها ، دستهامان را زنجیر کنیم با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم کاش میدانستی که نباید دل بست در فضایی که پر از همهمه آدمهاست من گرفتارترین تنهایم ، تو گرفتارترین دل ما بسته وابستگی است قصه ماندن ما ، طرح یک خستگی است آری قصه ماندن ما طرح یک خستگی است . . .
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:32 قبل از ظهر توسط امیر
|
