به یاد دختر خاله عزیزم لیلا که خیلی زود ما رو تنها گذاشت ، هنوز بهار 30 سالگیش رو ندیده پر زد و رفت ، عین پرنده ها ی مهاجر . . .
*
*
*
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :
اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر
جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به
ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست
داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي
ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز
براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد
پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد
روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش
موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان
دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟
زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط امیر
|
