مرا زمان ملاقات آفتاب رسید حرفهای ما هنوز ناتمام . . . تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آن که با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی . . . ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود!
به کجا چنین شتابان ؟......... دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن در آورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه شناسنامه هایشان درد میکند استاد قیصر امین پور درد نداشتن استاد هم به نداشته هایمان اضافه گشت وه ! که چه پست و بیوفاست این دنیای فانی ... و قیصر که چقدر زود دیر شد... دیروز تولدم بود یعنی ۱۰ آبان ولی بخاطر خبر غیر منتظره مرگ قیصر آپ نکردم و بخودم هم تبریک نگفتم امیدوارم روح قیصر در آرامش کامل باشه و خواهش میکنم برای شادی روحش فاتحه ای نثارش کنیم خدایش بیامرزد

+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط امیر
|
