خاموش همه در همگان و دشمنانی دیرین اما دهان دریده و پرگوی. تنها خوف و دام و هلاکتی و من که چه دیری است نهر در نهر گریسته ام. و من که چه دیری ست از رنج دختران این قبیله گریانم. ************************* باران بغض من از تولد این همه زخم است که دیده ای پس پروردگار من اکنون برخیز و تماشا کن! چشمانی در انتظار و دخترانی بی شوی بی روی و بی آبروی و آواره. *********************** آه پروردگار من! پنهان و پوشیده چه میروی؟ تا به وقت که سرانجام برآمده من نیز شنیدمت: -« اکنون مترس!»- باری این جان من و این جهان من است. تو ظلمت این زمانه را تماشا کن! ********************** یا برخیز و یا که برخیزانم. تو ظلمت این زمانه را تماشا کن! که هر چه بود و یا هر چه که هست کران تا به کرانه شک است و شب است و شکنجه است. *********************** آه پروردگار من! آسمانت همه از سنگ تا به سنگ بر سر این سایه سانان فرو افتاده باد! که اینان فلاکت اندیشانند.



+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط امیر
|
